تا صبح...

من بیدار مونده بودم و داشتم کار می‌کردم. صدای جاروی رفتگر محل که اومد، یه نگاه به ساعت انداختم. چند ساعت بود که یکسره با ابزارها و گزینه‌های فتوشاپ ور می‌رفتم تا بلکه کارهای عقب‌افتاده رو جبران کنم. تا بلکه مشغولیت زیاد، باعث فکر نکردن به موضوعاتی بشه که سه چهارم مغزم رو گرفته‌اند.

ساعت چهار و نیم صبح شده بود و نه پروژهٔ اون سایت تموم شد و نه هجوم فکرهای پراکندهٔ من.

/ 9 نظر / 21 بازدید
دختر تنهاي گندم

سلام من تازه به اين دنيا وارد شدم و وبلاگت رو به طور تصادفي توي آخرین یادداشتهای منتشر شده در پرشین بلاگ ديدم اومدم و الان يك ساعته كه دارم پست هات رو ميخونم برام جالب و جذاب بود دوست دارم بياي لحظه هام رو بخوني ... و دوست جديدم باشي هرچند تو دوستان زيادي داري...

نمیشه حتی اگه نخوابی و فقط کار کنی و از خستگی بخوای بمیری نمیشه . وقتی داره خوابت می بیره افکار نمی ذارن بخوابی و با عث میشه همش از این پهلو به اون پهلو بشی . باید مرتبشون کرد و بعد ادامه داد قدم اول هم این که بنویسیشون تا بفهمی کدوم چرت هستند و کدوم نیستند

چه خبرت قربونت برم بده دارن جوون مردم رو از خودکشی نجات می دن تازه برو خدا رو شکر کن که بانی خیر شدی مادر . بیا این سه تا بچه ات رو هم بگیر می خوام برم هاوایی . خسته شدم انقدر این سه تا بچه رو تر و خشک کردم. چه طوری ؟

ایمان

ساعت 3 و 4 که می شه و صدای جارو از بیرون در می آد نا خود آگاه می دوم سمت آشپز خونه می گم یه چیزی داره سر می ره[چشمک] همین می شه اسباب خنده.

فرزام

از سالروز آزادی نزدیک به مطلق خوشم اومد...

قاصدکهای پژمرده

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی ‌آهوی دشت، من به تنهایی خود می‌مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید... من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی.. شعر چشمان تو را می خوانم...[گل]

گلهای کاغذی

چشم تو چشمه شوق، چشم تو ژرفترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاری باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد تو تماشا کن که بهار دیگر پاورچین پاورچین از دل تاریکی می گذرد و تو در خوابی، و پرستوها خوابند