لیز خوردن روی آسفالتِ خیس

کفش‌ها بدون آدمها
متأسفانه منبع عکس را ندارم!

 

بدون اینکه سر قیمت چانه بزنم، سوار ماشین شد. جلو نشست. باهاش حرف نمی‌زدم اما سعی می‌کرد سر صحبت را باز کند. از آهنگی که گوش می‌کردم، سرمای هوا و حتی ترافیک حرف زد. بعد از حدود بیست دقیقه، نزدیک خانه‌ام که رسیده بودیم، ازش پرسیدم: «به چه اسمی صدات کنم؟» گفت: «شیرین!»

ناگهان ترمز کردم و ماشین بعد از صدای قیژ طولانی لیز خوردن روی آسفالتِ خیس، ایستاد. برگشتم به چشمان متعجبش نگاه کردم. سعی کردم با نفرتی عمدی در صدایم بگویم: «برو گم شو!» اما آن‌قدر مضحک گفتم که چشمانش برقی زد و دهانش به پوزخندی کج شد. فاحشه در ماشین را باز کرد و بی‌آنکه ببنددش، رفت.

/ 6 نظر / 9 بازدید
هادی

سلام. یه دردناکی خاصی تو داستانت بود که آدمو فکری میکنه. منم گهگاهی موضوعات اجتماعی میذارم . تمایلی به تبادل لینک و ارتباط وبلاگی داری؟

pink

عیبی نداره این نشد یکی دیگه

فریبا

[تعجب][متفکر]

pink

اونجا هم موبایلا قطع شدن؟

نسا

از خوندن نوشته ات تعجب کردم خیلی زیاد!

ایمان.الف.خلیفه

امن از ماجراهای شیرین!!! راستی تجمع وبلاگی رفتید؟ خوش گذشت؟ دوباره برنامه ای ندارید؟