ناکجا آباد

نام اینجا برای سومین بار عوض شد. دو سال پیش نامی كه برای این وبلاگ انتخاب كردم، آن قدر درپیت بود كه خودم هم نتوانستم مدت زیادی تحملش كنم. دومین نام چیزی نبود جز خود نام نویسنده، پادراز. پادرازی كه خودش هم نمی دانست كیست، چیست، چه می خواهد، چه چیز دارد. پس وبلاگم شد آش شله قلمكاری كه همه چیز داشت و هیچ نداشت. از هر دری سخنی، و گاه بی سخنی.

این وضع دیگر قابل تحمل نیست. اینجا ناكجاآباد است و من نمی دانم كجایم. سكونِ تلخ زندگی دوباره دارد برمیگردد و من نمی خواهم در آن سیر كنم.

ناكجاآباد شهر من است. می خواهم كشفش كنم. بسازمش. بشناسمش.

راه درازی در پیش است.

 

« من ازین پس بیش تر خواهم گریست

من ازین پس پیش تر خواهم دوید»

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير

محمد

سلام قالب وبلاگت زيباست باز يه جورايی آتيشم زدی پسر يه روز داشتم تو گوگل اسم دوستام رو جستجو می کردم و اسم سام رو زدم و از اونجا با وبلاگ تو آشنا شدم و برات پام هم گذاشتم و ازت خواستم اگه عکسی ازش داری برام بفرستی و الان که بعد چند وقت به وبلاگت سر زدم با عکسی که کنار صفحه داری دوباره سامی رو يادم انداختی چون احتمال می دم که عکس رو کنار آرامگاهی که سام منزل کرده انداختی موفق باشی http://www.andishehsabzanjavan.blogfa.com http://www.andishehsabzanjavan.persianblog.ir/ اين هم وبلاگ های موسسه ماست به ما هم سر بزن

امير

سلام چه طوری؟ وب لاگت عالیه از ايميل هايی که برام زدی ممنونم

شهرام

سلام.خوبی؟ اسم جديد مبارکه.حالا ناکجا آباد کجا هست؟منهم چند روزيه با خودم درگيرم.حالوهوای غريبی دارم.نميدون چمه ولی بلاخره يه چيزيم هست.مواظب خودت باش.يا حق

محمد

مانی عزيز سلام از این که برام پیغام گذاشتی خوشحالم در مورد انجمن باور که گفتی برام توضيح می دی خوشحال می شم که با من تماس تلفنی داشته باشی تلفن همراه من به علت ۴۰۰ هزار تومان بدهی قطع است ولی می تونی با شماره ۰۹۳۲-۹۳۶۰۴۴۹ تماس بگيری خوشحال می شم محمد تميزکار

سولماز

نبينم مانيه ما هوای غريبی به دلش بزنه.من هميشه مانی رو بشاش ديدم و باور دارم مانی همينيه که من ديدم

!

مانی سلام .اينجا شهر تو شايدم شهر من همون ناکجا ابادی که تو اسمشو گذاشتی خيلی قشنگه.اروم / و زيبا تر از قبلی. مانی خوشحالم که اپ کردی تا من بهانه ای پيدا کنم و بيام سکوت چند روزم رو بشکونم. اينجا جاش نيست /اما کسی اينجا منو نميشناسه غير از خودت. نه.... اين بار نه ميتونم بگم دلم گرفته نه ميتونم بگم غمگينم! دردی عميق و عجيب قلبم رو به درد مياورد که حاصل درد و دل با دوستی است که دوست ميگماردمش .دوستی که امروز چيزی جز خاطره تلخی از رنجش برايم به جا ننگذاشته .کسی که گمان ميکردم ارزش خيلی چيزها رو داره /ارزش شنيدن خيلی حرفها / و همراهی کردن . وقتی امدم دستانم خالی بود و تنها چيزی که با خود اوردم لبخندی بود و مهری در سينه ام که هديه ای از خدا بود / با تمام نداشته هايم امدم تا همراه شوم / بخندم و بخندانم / دوست بدارم و دوست داشته شوم /اما حرمت تمام انچه بود يک باره بر سرم ريخت انقدر در خود پيچاندم که جز سکوت راهی نيافتم . شايد گفتن واژه بيمعرفتی خيلی کم باشد اما ....

!

بعضی ادمها خيلی راحت چشماشون رو ميبندن و //// به خودشون اجازه ميدن هر رفتاری با طرفه مقابل داشته باشن چيزی که جالبه اينه که دائما از دست (بشريت از دست رفته) اينجا و اونجا نامه در ميکنن از خودشون و فکر ميکنن اره باااااا ما هم اره . تف به هرچی ادم بی معرفت و بی ظرفيته که از هرچيز که تو دنياست فقط برچسبشو داره . و تف به اون کسانی که ميبينند اما سکوت ميکنند / اونجاست که تو تازه ميفهمی اواز دهل از دور خوش است و تو براشون فقط هستی که باشی /تا زمانی که بشه ازت استفاده ای کرد بهترينی . تاريخ مصرفت که تموم شد ميشی ( چو تخته پاره بر موج) اگه جای من بودی با اين همه تنفری که حاصل اون همه دوست داشتنه خالصانست چه ميکردی ؟! بعضی از ادمها فقط حالت رو بهم ميزنن. مانی تو با تموم سادگيت با تموم تنهايی مهربونت از اونای ديگه بهتر بودی چون حاصل دردت سکوتی بود که ادمها رو به سمت ارامش ميبرد و اطمينان . و حاصل تنها ييت حرمتی بود که بر ديگران قائل بودی.

!

و در اخر صميمانه ميبوسمت و به عنوان يک دوست از من به تو يادگار( خدايا چه سخت است انسان بودن و ماندن ..چه دردی ميکشد ان کس که انسان است و از احساس ها لبريز ) انسان باش و انسان بمان . ان درخت در اولين ديدارمان نشانه .

رها

ای سيب سرخ غلت زنان در مسير رود يک شهر تا به من برسی عاشقت شدست