دوباره سبز می‌شوم؟

چقدر فریاد زده‌ام؟ اصلاً فریاد زده‌ام تا به حال؟ خشمگین که شدم چه کردم؟ بیشترش بغضِ فرو خفته بودم انگار. فریادی، دادی، ناله‌ای از گلویم برنیامده انگار. فریادی نداشته‌ام یعنی؟ حتی به قدر دادی بر سر کوه؟...

چقدر گریسته‌ام تاکنون؟ چقدر راحت خودم را انداخته‌ام در آغوشِ همراهی، همدمی، همدردی، و آرام گریسته‌ام؟ چند بار گذاشته‌ام که اشکها چشمانم را سبک کنند تا بهتر ببینم؟ چشمانم سنگین شده. بُهت دارند هنوز. مثل گلویم که سنگینی می‌کند. مثل دستانم که خسته از بار نامرئی‌اند. آخرین بار آغوش کدام دوستم بود که پذیرای هق‌هقِ ناگزیر من شد؟ چه فراموشکار شدم من...

چند بار گفته‌ام: «دوستت دارم»؟ به چند نفر گفته‌ام اصلاً؟ و چه کم گفتم. چقدر زیادند آنانی که هنوز نگفتمشان. قبل از اینکه بمیرم، قبل از اینکه بمیرند، باید زیاد بگویم: «دوستت دارم!» اولین بارش را خوب یادم است. سیزده ساله بودم. قدّم ازش بلندتر بود. خجالت‌زده و دستپاچه شدم. کنار خیابان ایستاده بودیم و من تکیه داده بودم به درختی کنار پیاده‌رو. دستانم را توی جیب شلوارم گذاشتم. بدون مقدمه و بی‌آنکه قبلش حرف خاصی زده باشیم بهش گفتم: «می‌خوام یه چیزی بهت بگم. فقط بین خودمون بمونه. دوسِت دارم!» با چشمان گردشده و خندانش بهم گفت: «دیوونه!» و بعد به بقیه حرفهایمان ادامه دادیم... یادم نیست چه می‌گفتیم اما خوب یادم است که دستم را انداخته بودم دور شانه‌اش و سرم را بالا گرفته بودم و در آن بعدازظهر تابستانی طولانی، شانه به شانه دختری که دوستش داشتم، می‌رفتم و حس می‌کردم همه این خیابان و همه این پیاده‌رو مال من است.

چند دفعه وقتی دوستی، آشنایی را دیده‌ام دستانم را با اشتیاق از هم باز کردم و خندیده‌ام؟ چند بار آغوشِ رایگان آدمهایی شده‌ام که لایق دوست داشتن‌اند؟ چه کم خندیده‌ام. چه کم خوشحال بوده‌ام. چه زود گذاشته‌ام که خنده از صورتم برود. و چه زیاد باید بخندانم. برقصم و به رقص بیاورم؛ پیش از آنکه بمیرم.

پیش از آنکه بمیرم، پیش از آنکه بمیریم، پیش از آنکه ما را بکشند، باید بیشتر فریاد بزنیم، بیشتر بخندیم، بیشتر برقصیم، گریه کنیم، عزیزانمان را در آغوش بگیریم. باید بیشتر زندگی کنیم.

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریحانه

غلط املایی زیاد توش داشتم... [نیشخند] زندگی را از یاد برده ایم ... خندیدن را... گریه کردن را.. این روزها فکر می کنم در کودکی درست تر زندگی می کردم هرگاه که ناراحت می شدم آنقدر گریه می کردم که دیگر جایی برای گریه نماند ولی امروز باید بغضم را روزها در گلو نگه دارم... به خنده هایم فکر می کنم... خنده دیگر مهمان صورتم نیست...فکر می کنم چند سالی است که با خنده قهر کرده ام آیا این همان زندگی است؟ من که بعید می دانم...

سمیه

زیبا بود.آدمو یاد عشقای قشنگ بچگی مینداخت. هراز گاهی میام وبت اما نمی دونم ایندفعه بیشتر از همه ی وقتا تحت تاثیر گذاشت منو نوشته ت...

نسترن

سبز شو!

مهسا

پا دراز تو سیزده سالگی ام پاهات دراز بودندها!!! اون موقع هم بیشتر از آدم های دیگه سبز بودیها؟ خب الان یک نفره داره توی کوچۀ ما داد می زنه! اوکی؟ بیشتر داد بزنیم. بیشتر سبز می شیم. شرط می بندم. سه پست با هم ؟ از پشت انگشتانت پست سبز می شه ها؟!!! اینطوری بهتره. هر چی واست خوبه انجام بده. سبز نگه ت می داره. .

آرزو

دوستت دارم دوستم حتی از پایین همه ی پله هایی که در این مدت مدام منو از تو دور می کردند تا ملاحظه کنم مثل همیشه که آدم های دیگه از منو ویلچرم خسته نشند مبادا.

pink

سبزهایمان به زردی می زند. فریاد پیشکش قدری نفس عمیق نیاز دارم.

نگین

کاملا موافقم مانی... به راستی که "در پس هر مرگ، اشارتی است..." [گل]

محمد رضا دشتي

به نام خدا سلام ماني عزيز دوست داشتم براي مطلب قبلي ات " مرگ را دانم ولي " چيزي بنويسم اما ديدم حيف است حالا كه دنبال زندگي هستي شعر مرحوم اخوان ثالث را برات ننويسم انجا كه مي گويد: زندگي مي گويد: اما باز بايد زيست؛ بايد زيست؛ بايد زيست"

قاصدکهای پژمرده

باران عشق هميشه مي بارد اما در نوروز قطره هاي باران طلايي رنگند.از خدا مي خواهم که هميشه زير اين باران خيس شوي. سال نو پیشاپیش مبارک [گل]