شعری از سياوش کسرايی

من سرد می شوم

من سنگ می شوم

یخ می زند به سینه دل گرمسوز و من

دل تنگ می شوم

دل تنگ می شوم من و باز این شکسته دل

زهدان خواهشی است

چون سنگ می شوم من و باز این صبور سنگ

زندان آتشی است

 

فریادهای من

خاموش می شوند

اندوه و شادمانی و عشق و امید من

از یاد روزگار فراموش می شوند

 

در من بهار بود و گل رنگ رنگ بود

در من پرنده بود

در من سکوت درّه و غوغای رود بود

در من نشان ابری باران دهنده بود

 

در من شکوفه بود

در من جوانه بود

در من نیاز خواستن جاودانه بود

در من هزار گوهر اشک شبانه بود

 

اینک  به باغ سینه من گونه گونه گل

می پژمرد یکایک و بی رنگ می شود

خاموش می شود همه غوغای خاطرم

در من هر آن چه بود همه سنگ می شود

 

در من تو سنگ می شوی و یاد روی تو

در من خاک می شوی و خواب موی تو

ای کاش اگر به جای بماند به جان سنگ

دیرینه دلنشین من آن رنگ و بوی تو

 

آری دریغ و درد که در انتهای شب

من سنگ می شوم

با آتشی به دل

با نغمه ای به لب:

چون ذرّه چون زمین

چون موج چون گیاه

/ 9 نظر / 9 بازدید
farzaneh

سلام من فحش نميدم ولی ميگم زيبا بود واگه ميشه بگيد از کی بود

امیر

سلام مانی عزیز....داداش خودمچطوری؟ شعر قشنگی بود ولی یه ذره تلخ امیدوارم خودت هیچوقت نه سرد بشی نه سنگ. چون اگه مانی سرد باشه دیگه هیچکس نمیتونه ازش قدرت و انرژی بگیره. من بروزم. یه سری بزن. قربانت

شهرام

سلام پسر گلم.ممنون که مودبانه کامنت گذاشتی.جای بسی اميدواريه.خيلی مخلصيم.شاد باشی.

نازنين

سللللللللللللللللللللللللام /تا بعد

سورنا

حاجي.....به منم لينك بده......

Solmaz

واقعا لذت بردم اين وقت شب .. ممنون لينک شعرش رو می ذارم :) موفق باشی:)

هيروديا

سلام قشنگ بود. ممنون از تو و سياوش کسرائی.