دریای بی پایان

پاهایی معلق در دریا

عکس از Hengki


چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد
بخارش آسمان گردد، کفِ دریا زمین باشد

لب دریا همه کفر است و دریا، جمله دین‌داری
ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد


پاوبلاگی: این دو بیت، ابتدای غزلی از عطار است. سالار عقیلی هم در آلبوم "دریای بی پایان" خوانده‌اش.

/ 21 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طاها

اوهوی بابابزرگ ....................! من نگران شدم کم کم ها!

فاضل ترکمن

اونو که گفتم برات پیدا کنم دیگه فقط می‌ری دنبال غزلای عاشقانه!

فاضل ترکمن

اونو که گفتم برات پیدا کنم دیگه فقط می‌ری دنبال غزلای عاشقانه!

یاشار

قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین می ترسم از آنکه بانگ آید روزی ای بی خبران ره نه آن است نه این یا یه چیزی تو همین ملیه ها ست که خیام گفته. یاد این رباعی افتادم.

مهسا

سلام [مغرور] اگر فرهاد بودندی می گفتمدی رفتندی کوه کندندی. حالا که وزیر دربار بودندی پس آپ نکردن وبلاگ سبب چی بودندی؟ [شیطان] چون نست به ره چه هست جز باد به دست چون هست به هر چه هست نقصان و شکست انگار که هر چه هست در عالم نیست پندار که هر چه نیست در عالم هست

فرنگیس

[گل] از وبلاگ هانیل سر از خونه درختی ات در آوردم. نوشته های ساده و صمیمی شما رو دوست دارم