باغ و گلستانم آرزوست

باغ بزرگی بود. سرسبز، پر از درختان ميوه. مرد، هر روز كه از كوچه شان می گذشت، بی تفاوت از كنارش رد می شد. فكر نمی كرد هيچ حسی نسبت به باغ داشته باشد.

بعضی از روزها چند لحظه ای توقف می كرد و سينه اش را از هوای تازه و نسيم خنكی كه آنجا می وزيد، پر می كرد. گاهی هم باغبان پير، مهربانانه ميوه های تازۀ باغ را برايش می آورد.

هفتۀ پيش شنيد كه آدم ثروتمندی باغ را خريده و می خواهد به جايش برج بلند و شيكی بسازد.

حالا مرد، غمگين، ساعتها پشت ديوار می نشيند و به درختها زل می زند. وزش باد، ميان برگهای درختان را حس می كند و با مرور خاطرات ساليانش از باغ، آرام آرام اشك می ريزد.

/ 7 نظر / 8 بازدید
هيروديا

انر‍ژي هسته اي حق مسلم ماست؟؟؟؟ ؟؟؟

اوا

هميشه اينطوره...

سولماز

تا زمانی که قدر شناس نباشيم همينه

!

خونديش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/// اون پايين رفته چرا ؟ البته بهتره

مصطفی

خب عوضش شاید بتونه بره پشت بوم اون برج یه منظره عالی رو از ارتفاع چند صد متری تماشا کنه همیشه همه چی یه جنبه مثبت هم میتونه داشته باشه

آزاده

اين اسم جديد قشنگه. منم که هرگز اون باغو نديده بودم از خراب شدنش دلم گرفت.اون مرد ديگه جای خود داره!

باغ تفرج است و بس ميوه نمی دهد به کس!