نگاه

« زورش میاد جواب سلاممو بده، چه برسه به خود سلام. حتی نگاهم هم نکرد. » پسر٬ این ها را توی ذهنش می گفت و با دلخوری سوار ماشین می شد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دختر اما، ابرهای همه عالم در دلش می گریست.

/ 3 نظر / 6 بازدید
رضا

عزيزم جفتشون چيزی از دست نمی دن ....يه مدت زاغارت شايد هم ضاغارت شايد هم ذاقارت و مدلهاي ديگه که می شه نوشت می شن بعد اون يکی يه پسر ديگه می بينه اون يکی هم يه دختر ديگه...البته ممکنه چندسالی وقفه بيا فته بعد خالی بنديا شروع می شه که وای تو ديگه آخرينی با من که تو اين دنيا چه ها نشده و فقط تو منو می فهميو از اين ...شعرا خلاصه اين داستان تکرار می شه که هم پسره می فهمه بی خياله عاشقيت باشه هم دختره بعدشم يجورايی ازدواج می کنن ترجيحم می دن احتمالا ياد تفکرات قبلشون خيلی نيافتن!!!! قصه ما بسر رسيد اين دختر پسرای ايونی هم از اين قر و قمبيلشون کم نکردن که نکردن !!!!

آرزو

سلام اينو تازه تو وبلاگت کشف کردم و کلی نميدونم بی خودی چرا اينقدر خوشحالم کرد. راستی اين رضا چقدر تجربه داره

حامد

بی انصافها!! يکی آب بياره برای دل سوخته ی رضا!!!!!! ( من نوشتم دل اگه شما چیز دیگه بخونيد به من هیچ ربطی نداره!)