بادکنکی در قلبم

مثل بادکنکی در قلبم می‌ماند. با هر ضربان ِ ماهیچه‌ٔ گرم و خونی، جان تازه‌ای می‌گیرد انگار. بازیگوش و سرگردان، می‌دود در همهٔ تنم. به سرم که می‌رسد افکار در هم و تکه‌تکه‌ای را به حرکت می‌اندازد. برش‌هایی از خاطرات و اندیشه‌ها و حرفها و مکان‌ها پشت سر هم رد می‌شوند و تا می‌آیم دنبالشان کنم، می‌روند و باز گم می‌شوند در هزار توی زمان‌های دور و نزدیک.

مادرم می‌گوید: «به خاطر تب در خواب ناله می‌کردی.» دوستم می‌گوید: «بعضی مواد شیمیایی داروها روی مغز هم تأثیر می‌ذاره.»

چه کسی می‌داند بر من چه می‌گذرد...

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

چه كسي ميداند؟........................

سودابه

مانی جان..... دل قوی دار که این روزها هم میگذرد. با دوستهای صمیمیت بیشتر وقت بگذران... ازشون بخواه زیاد بت سر بزنن... تو این مواقع اگر آدم دوستاش رو دور و برش داشته باشه بش کمتر سخت میگذره..... به یادت هستم[گل]

نگین حسینی

بهتره از خودش بپرسی [لبخند] راستی شروع این مطلبت،هوکینگی بود! [نیشخند]

نگین حسینی

بهتره از خودش بپرسی [لبخند] راستی شروع این مطلبت،هوکینگی بود! [نیشخند]

نگین حسینی

بهتره از خودش بپرسی [لبخند] راستی شروع این مطلبت،هوکینگی بود! [نیشخند]

نگین حسینی

ببخشید کامنت قبلی سه بار ارسال شد. فکر کردم ارسال نمیشه هی فرستادمش!

محمد رضا دشتی

به نام خدا سلام چطور آقا مانی به تماشا سوگند و به آغاز کلام واژه ای در قفس است. حس زیبای تو را تحسین می کنم. مطمئن باش نه تب داری نه ع ا ش ق شده ای چون به نظرم مانی عاقل تر از این حرف هاست. به این نوشته ات می گویند طپش قلم

حامی

[لبخند]سلام عالی و مفید نوشتی شناخت ، اعتماد، اتكاء، تعهد و در گير شدن عواطف و احساسات. نظرتون در مورد 5 فاکتور فوق چیه؟