آدمهای مبهم

«غزل ها دیگر قافیه ندارند تا سروده شوند. دیدن تصویری در یك قاب چهره ی واقعی را از یاد می برد. تو را به شبیه سازی دچار می كند. فكرها و خیال ها در ذهن می پكند. دل ها از مرگ می تركند. و بر سینه ها خاك مرده می پاشند. آن چنان كه در نگاه ها و گوش ها پاشیده اند. دیگر كسی دوست ندارد این داستان را بشنود. من بارها دوست داشتم كه این داستان را بگویم. اما هیچ كس گوش نمی كرد. هیچ هنگام كسی ندانست كه من داستانی برای گفتن دارم. در حالی كه پیشترها از این من بارها با قصه های  پوچ آنها شب ها خوابیده ام.»

چند ماه پیش دوستی به من كتابی رو هدیه كرد، «آدمهای مبهم». نویسنده اش مدیار سمیع نژاد بود و گفت دانشجویی زندانی ست. اسمش به گوشم خیلی آشنا می آمد اما تا زمانی كه با جستجو در گوگل فهمیدم مدیار همان مجتبی سمیع نژاد است، به یادش نیاوردم. مدتها در ستونهای سیاسی٬ خبر تلاش خانواده و وكلا و سیاسیون برای آزادی اش ادامه داشت كه تا همین چندی پیش به نتیجه خاصی هم نرسیده بود. به هر حال او حالا آزاد شده است.

«آدمهای مبهم» اما كاملا شوكه ام كرد. داستانی عجیب، سورئالیستی و مبهم. تلفیقی از واقعیت و وهم و خیال. عشق و جنایت و فكر. این كتاب شما رو به شدت به فكر وامی داره. بعضی پاراگرافها رو با دوباره و چندباره خواندن هم نمی توان به سادگی فهمید. بعضی كدها واضحند: آزادی، عشق و زخم خوردن ها. اما بعضی به شدت پنهان و چندلایه. خیانت، وضعیت جامعه و...

ای كاش مجتبی سمیع نژاد یك نویسنده باقی بماند و نه یك سیاستمدار...

«- وقتی واقعیت رو به تو نمی گویند چرا سؤال می كنی تا دروغ بشنوی؟

راست می گویند. همیشه ندیدن و ندانستن بهتر از دیدن و دانستن است. اما كسی برای من نگفت، همه ی اتفاقات در ذهن من نقش بست. كسی حرفی نزد، اما من بی دلیل همه را شنیدم. من كجا بودم كه این همه را در سرم هجی كردم؟ من راوی داستانی بودم كه هیچ گاه آن را نه شنیدم و نه دیدم و نه خواندم.»

/ 9 نظر / 7 بازدید
آقا رضا

فحش چرا عزيز جون. يه اشکال مملکت ما اينه که هيچکس سر جاش نيست.من هم مثل شما اميدوارم اين آقا نويسنده باقی بمونه. توی دانشگاه يه استاد داشتيم که خيلی خوب درس می داد و همه طرفدارش بودن.بعد يه مدتی يکی از معاونتای دانشگاه رو پذيرفت و باعث شد همه بهش بد و بيراه بگن.

ناصر

سلام مانی جان از ديدن کامنتت در وبلاگ ويولت خيلی خوشحال شدم من رو که يادت مياد ۳ هفته پيش در افطاری باور با هم آشنا شديم

زهره

مانی عزيز سلام خوب هستی ؟ خيلی خوشحالم که تونستم ترانه ای رو که دوست داری برات بفرستم ... مانی عزيز من وبلاگ ندارم اگه داشتم حتما آدرسش رو برات ميذاشتم ... موفق باشی دوست خوبم

محمد تميزکار

سلام خوبی چند تا سوال ازت دارم يه زنگ به من بزن تو که هميشه خط تلفنت اشغاله

الف.ميم

آدم بايد خودش واقعيت بسازه.اگه می‌تونه البته. به نظرم باوری‌ها می‌تونن.

اواي دور

باور رو اگه باور کنی فيلسوف ميشی ..... يه مرد سياست مدار با نوشتن بهتر جلو ميره ... تو مملکت ما رساله داشتن ايراده؟؟!!...

sayeh

من این کتاب را در نمایش گاه کتاب دیدم فروشنده کتاب بعد از ا ین اینکه از فروختن کتبا به من ناامید شد از دوستم خواست که کتابو ازش بخره و بعد گفت که منم حتما اون کتابو مطالعه کنم منم کتابو از دوستم گرفتمو و خوندم و شوکه شدم یکسال بعد دوستم اومد و کتابو به من داد و گفت فکر کنم تئ بیشتر از من از کتاب خوشت اومده بله این کتاب خاص جدا منو شوکه و مجذوب کرده بود