سال کهنه، سال نو

سال هیچ، سال پوچ؛ سالی که پایانش شیرین نباشد.

سال آه، سال درد؛ سالی که رفتگانش تو باشی و نامدگانش، او.

سال حسرت، سال غربت؛ سالی که آزادگانش در بند و ظالمانش چسبیده به قدرت و مردمانش در رنج باشند و هوایش آلوده باشد، جز حسرتِ پاکی و غربتِ آزادی برای من چه باقی می‌گذارد؟

امّا...

هنوز سبزه‌هایی در من می‌روید. هنوز جوانه‌های امید را آب می‌دهم. هنوز خیال می‌کنم که سالِ نو - به‌تمامی - عشق است و شور و تازگی و رهایی و حرکت.

پس سلام می‌کنم: به سبزه‌هایی که می‌کوشند از پسِ سرما، سر بکشند.

سلام می‌کنم به آنانی که عاشقانه دوستشان دارم.

سلام می‌کنم به جنبشِ شورانگیز ذرّاتِ هستی که پاکی و روشنایی را به ارمغان می‌آورد.

سلام می‌کنم به زمین، به آسمان، به درختِ آن سوی کوچه، به پرندگانی که هنوز پروازشان را از این شهر خاکستری دریغ نکرده‌اند، به بچه گربه‌هایی که تازه چشم باز کرده‌اند تا این دنیا را ببینند... و به همهٔ مردم سلام می‌کنم.

و سلام می‌کنم به پایانِ این سالِ تلخ.

/ 6 نظر / 13 بازدید
نوا

چقدر جان می دهد بتو تکیه کردن! که از هر ایستاده ای ایستا تری مانی! از ما سلام و صد سلام بر تو ....

نوا

چقدر جان می دهد بتو تکیه کردن! که از هر ایستاده ای ایستا تری مانی! از ما سلام و صد سلام بر تو ....

نگین

با تمام وجود: سلام.. [گل]

نسا

[گل]سلام می کنم به تو و سلام های تو

مهدیس میلادی

مانی جونم امیدوارم هرچه زود تر حالت خوب بشه و برگردی به وبلاگت[ماچ][قلب]