خوشبختی‌های کوچک (3)

لذّتِ سلام کردن به بچه‌ای دو - سه ساله که جلویت سبز شده و به جای نگاه کردن به تو، به چرخهای ویلچرت زل زده است...

/ 7 نظر / 15 بازدید
محمد رضا دشتی

به نام خدا سلام مانی عزیز ناخودآگاه یاد روزی افتادم که ما همدیگر را دیدیم. من شما را از پشت دیدم که روی ویلچر نشته بودید و به خودم گفتم این مانیه؟ و شما من را با عصاهایم دید و نگفتید این ... ؟ شاید فرق عصا و ویلچر این باشد خوشبختی های کوچک شما حس غریب و آشنایی را برایم زنده کرد و خودت شاید بهتر بدانی که منظورم چیست ؟ موفق باشی برادر

ایلونکا

خوش به حال بچه هه شده است نمی دانسته شما چه مایه افتخاری برای دوستانتان هستید جناب

یه دوست

مانی مهم نیست که آدم کجاس مهم این که اونجایی که هستی اول باشیه و هر جایی که هست احساس لذت کنه و حسرت جای دیگه رو نخوره. من الان این جوری نیستم و حسرت می خورم حسرت چیزی که می خواستم باشم نمیستم یه روزی می یاد که نمی دونیم کی هستیم یار کی بودیم عشق کی بودیم و چی هستیم شیرین شیرینم............. شعر داریوش

نسیم

لذت غروب پاییزی رو از دست ندی که به همش میارزه

تارا

و لذت لبخند زدن به کودکی که چشمهایش از دیدن این ویلچر و این عصا گرد شده ... من به روزم

ساینا

سلام ببخشید شما از کجایید؟