پادراز

باغ و گلستانم آرزوست

باغ بزرگی بود. سرسبز، پر از درختان ميوه. مرد، هر روز كه از كوچه شان می گذشت، بی تفاوت از كنارش رد می شد. فكر نمی كرد هيچ حسی نسبت به باغ داشته باشد.

بعضی از روزها چند لحظه ای توقف می كرد و سينه اش را از هوای تازه و نسيم خنكی كه آنجا می وزيد، پر می كرد. گاهی هم باغبان پير، مهربانانه ميوه های تازۀ باغ را برايش می آورد.

هفتۀ پيش شنيد كه آدم ثروتمندی باغ را خريده و می خواهد به جايش برج بلند و شيكی بسازد.

حالا مرد، غمگين، ساعتها پشت ديوار می نشيند و به درختها زل می زند. وزش باد، ميان برگهای درختان را حس می كند و با مرور خاطرات ساليانش از باغ، آرام آرام اشك می ريزد.

+ پادراز ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٧
comment نظرات ()