پادراز

سلول انفرادی

« من نمیدونم تو كی میخوای بفهمی؟! سؤ استفاده يعنی چی؟ ... اين يه جور معامله است. معامله پاياپای. يه چيزی ميدی، يه چيزی ميگيری... وقتی هردو طرف راضی اند، تو اين وسط چرا ناراحتی؟ تو اصلا بهتره بری توی همون سلول انفراديت و بازهم خودتو به نفهمی بزنی. »

حرفها را برای بار صدم توی ذهنش تكرار كرد. آره، او نفهم بود و عقب مانده كه رفتارهای آدمهای پرمدعای منطقی زرنگ را نمی فهميد. حرف درستی بود. بايد در همان سلول انفرادی، تنهایی مقدسش را گرامی ميداشت.

سلولی انفرادی به بزرگی همه جهان، كه در آن همه جور امكاناتی بود از ارتباطات و خورد و خوراك و ملاقاتی های بيشمار و مرخصی های دلبخواه.

هر موقع دلش می خواست می توانست به پشت پنجره اش برود. سينه اش را از هوای تازه پر كند و بعد لبخند بزند و سلام كند به همه عابرانی كه می گذرند. خلوتش را مثل پيرمردها با شعر و موسيقی و خاطراتش پركند و با خود بگويد: « من سلول انفراديم را خيلی بيشتر از سوئيتهای دونفره آنها دوست دارم.»

+ پادراز ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۳٠
comment نظرات ()