پادراز

شعری از سياوش کسرايی

من سرد می شوم

من سنگ می شوم

یخ می زند به سینه دل گرمسوز و من

دل تنگ می شوم

دل تنگ می شوم من و باز این شکسته دل

زهدان خواهشی است

چون سنگ می شوم من و باز این صبور سنگ

زندان آتشی است

 

فریادهای من

خاموش می شوند

اندوه و شادمانی و عشق و امید من

از یاد روزگار فراموش می شوند

 

در من بهار بود و گل رنگ رنگ بود

در من پرنده بود

در من سکوت درّه و غوغای رود بود

در من نشان ابری باران دهنده بود

 

در من شکوفه بود

در من جوانه بود

در من نیاز خواستن جاودانه بود

در من هزار گوهر اشک شبانه بود

 

اینک  به باغ سینه من گونه گونه گل

می پژمرد یکایک و بی رنگ می شود

خاموش می شود همه غوغای خاطرم

در من هر آن چه بود همه سنگ می شود

 

در من تو سنگ می شوی و یاد روی تو

در من خاک می شوی و خواب موی تو

ای کاش اگر به جای بماند به جان سنگ

دیرینه دلنشین من آن رنگ و بوی تو

 

آری دریغ و درد که در انتهای شب

من سنگ می شوم

با آتشی به دل

با نغمه ای به لب:

چون ذرّه چون زمین

چون موج چون گیاه
+ پادراز ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٧
comment نظرات ()