پادراز

برای سام

قرار بود امروز طنز بنويسم براي ستون قهوه با شكر. قرار بود بعد از يك ماه وقفه دوباره مثلاً با زبان طنز و نيش و خنده با هم بخنديم... اما قرارها هيچ وقت با آدم سر سازگاري ندارند.

تلفن زنگ ميخوره و من صداي گرفته اي مي شنوم. حادثه اي اتفاق افتاده. در ذهنم بايد فكر كنم به كدام دوست باوري؟ خبر سنگين است و بهت آور. همين پريروز ديدمش. همين پريروز ديديمش... هميشه پشت صحنه مي ديديمش، كنار صحنه، پشت دوربين... سام را مي گويم. سام حكيمي.

آدم لامروتي بهش زد و بعد...

به همين راحتي. نه! نه، به همين راحتي نمي توانم بگويم ديگر نيست. نمي توانيم بگوييم ديگر نيست. چون هست. هنوز هست. هميشه هست، در ذهن هاي تك تك دوستان اش. در كنار دوستان باوري اش. همان جا كه شناختيمش و دوستش شديم. دوستمان شد.

سام! دوست من!

هميشه يادت همراهمونه.

+ پادراز ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٤
comment نظرات ()