پادراز

من و مرادی کرمانی

من هیجان زده ام. من بهت زده ام. حس فوق العاده زیبایی ست اگر هوشنگ مرادی کرمانی، مشهورترین و موفق ترین نویسنده کودک و نوجوان ایران و نویسنده قصه های مجید، از تو تعریف کند و بعد در پایان جلسه شخصا بالای سن بیاید و از اجرای خوبت بگوید، از مشکلات آموزش معلولین بگوید و از کارهای داستان و شعر بچه ها... و تو همچنان معتقد باشی که اجرای پراشتباهی داشتی!!

خیلی بی مقدمه بود اما این همه احساسات بعضا متناقض ناچارم کرد این چنین از روز پنجشنبه 1 تیر 1385 و نشست ادبی نخستین جشنواره فرهنگی هنری باور بگویم.

عصر آن روز، در پارک نظامی گنجوی، انجمن باور بخش جنبی جشنواره ای را آغاز کرد که معتقدم یکی از تاثیرگذارترین و در عین حال حساس ترین پروژه های در دستمان است. که اگر خوب و موفق از آب در بیاید کارنامه موفقمان را پربارتر خواهد کرد، معلولان هنرمند را تشویق خواهد کرد و موجب مطرح شدن توانمندی های آنان و طرح مشکلات و معضلاتشان در سطح وسیع تری از جامعه و مسئولین خواهد شد.

با این هدف جشنواره را پایه ریزی کردیم و تصمیم گرفتیم در بخشهای جنبی و قبل از اختتامیه و بحث جوایز، فضای با نشاط و پر شور و حرکتی را ایجاد کنیم. مسعود لسانی دبیر جشنواه شد و هرکدام از بچه ها سعی کردند با کاری گروهی بخشی از کار را به عهده بگیرند. اشکالات اجرایی زیاد است. می دانم. اما در حال اولین تجربیات یک کار گروهی بزرگ هستیم و طبعا امکانات مادی، معنوی و حتی جسمیمان محدود است. پس از اشتباهات درس می گیریم. انتقادات را می شنویم و سعی می کنیم که روز به روز هماهنگ تر و بهتر شویم.

در بخش جنبی کارگاه هایی در نظر گرفتیم برای قصه خوانی و بازی و نقاشی. گروه سنی کودک مخاطب این بخش بود که از مراکز شبانه روزی و کانون پرورش فکری دعوت شده بودند. ناشنوایان، جسمی حرکتی ها و حتی کودکان سالم در کنار هم لحظات شادی را تجربه کردند و بعد از آشنایی با قصه هایی از شاهنامه، به طور گروهی نقاشی کشیدند. آن طرف تر، نگارخانه، شاهد برپایی نمایشگاه آثار نقاشی و کاریکاتور بود. آثاری که تحسین و شگفتی را بر می انگیزانند از بیان هنرمندانه و طنازانه مشکلات. و در سالن همایش ها نشست خوانش آثار ادبی برگزار می شد. کارهای برگزیده آنانی که امکان حضور در برنامه را داشتند توسط خودشان قرائت می شد و محمود برآبادی (نویسنده پیش کسوت و عضو انجمن نویسندگان کودک و نوجوان) و هوشگ مرادی کرمانی در موردشان نظر می دادند و با نقدی کارشناسانه نکاتی فنی را گوشزد می کردند. قرار بر این بود که به تمام بچه های هنرمند یادگارهایی کوچک و فرهنگی جایزه بدهیم و استاد برآبادی با اهدای سی دوره از 9 کتاب خود بخشی از این هدیه را فراهم کرد. در پرسش و پاسخ ها برآبادی از پذیرش واقعیت گفت و از اینکه روایت درست یک داستان چگونه باید باشد. از اینکه سعی نکنیم تا در آثارمان حس ترحم یا دلسوزی بیجا نسبت به قهرمان داستان داشته باشیم. و مرادی کرمانی از تجربیات خود در سختی های زندگی گفت و از اینکه باید در اوج فشار و تلخی یک داستان، با طنز و آفرینش موقعیتی امیدبخش (و برعکس در هنگام شیرینی غیر واقعی مسائل) درست مثل خود زندگی، داستان را نجات داد. او بسیار شکایت داشت از اینکه به قول خودش سیستم آموزش و پرورش ایران مثل نخود و لوبیا کودکان معلول را در هنگام آموزش از بچه های دیگر جدا می کند و آنها بدون هیچ تجربه و تماسی با اجتماع واقعی، در بزرگسالی وارد جامعه می شوند. او معنقد بود که نخود و لوبیاها را نباید از هم جدا کرد! و خب خوشبختانه انجمن باور در تلاش است که این نخود و لوبیاها را به نحو خوشمزه ای با هم قاطی کند!!

این که روی آش دست پخت ما چند وجب روغن هست را نمی دانم و این را هم نفهمیدم که آیا اجرای من این آش را ته گیر کرد یا نه؟!! فقط... فقط اینکه از همه بچه ها متشکرم. چه آنهایی که آن روز و روزهای قبل وقت و انرژی گذاشتند و چه آنهایی که روزهای بعد و در برنامه های بعدی بدو بدو خواهند کرد. اما به کمک یک نفر احتیاج دارم، من هنوز جواب سوالم را نگرفتم: مقایسه سبک دولت آبادی با سعدی مینی مالیست چه اشکالی دارد؟؟؟!!!

 

 

هوشنگ مرادی کرمانی در حال بازديد از آثار کاريکاتور. اونی که اونجا ميبينيد خانم باورنامه است و اونی که يه ذره ازش معلومه قلک باوره. عکاس باشی هم که کسی نيست جز رهام وزيری عزيز.

+ پادراز ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳
comment نظرات ()