پادراز

چرا؟ چرا؟ چرا؟

 «چرا اینجا می نویسم؟» سوالیه که چند روزیه منو به خودش مشغول کرده. دلایل اولیه ام خود مشت و مالی بود! یه جور محاکمه خود. نقد خویشتن خویش و از اینجور قضایا... شاید تا حدودی هم موثر بود. به خودشناسی ام کمک کرد و شوق نوشتن رو در من دوباره زنده کرد. بعد شد یه جور سوپاپ اطمینان که دلتنگیهامو توش خالی کنم. یه نوع دفترچه یادداشت عمومی مثل همه وبلاگهای شخصی.

گاهی تبدیل شد به محل رفت و آمد ذهنیتهام راجع به اجتماع و سیاست و فرهنگ.

و زمانی بغض فرو خفته ام شد.

حالا معلومه که علی رغم نام پادراز، اینجا از شیطنتهای مانی خبری نیست. اگر گهگاهی طنزکی هم از خودم در کنم جاش یا توی وبلاگ دانشگاهه یا توی خبرنامه باور. نمی دونم این روند رو ادامه بدم یا نه. نمی دونم این پراکنده گوییها نشات گرفته از یک ذهن آشفته است یا تلاش آدمی که می خواد در چندین زمینه مطلع باشه. شاید اظهار نظر راجع به همه چیز درست نباشه، اما وبلاگ نویسی راجع به همه چیز به آدم یاد میده که حواسش رو محدود به یه نقطه نکنه و یاد بگیره که باید یاد بگیره. (من که نفهمیدم چی چی گفتم. اگه شما فهمیدین به من هم اطلاع بدید و خانواده ای را از نگرانی نجات دهید!)

اما اصل پست که از دیروز شدیدا تو مود این چند بیت مولانا هستم:

 

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن؟

+ پادراز ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٠
comment نظرات ()