پادراز

۸

8 فروردین اولین سالگرد ورود من به باوره! خب البته کاری ندارم به اینکه چه تحولاتی بعد از این گذار تاریخی در باور رخ داده و طبیعتا هیچ ربطی هم به این حضور من نداشته! بابا شکسته نفسی! بابا تواضع! بابا آجیل!!

 

***

در حال دیدن کلیپ قدیمی ای از Modern Talking هستم که پرتاب می شوم به دوران خوش نوجوانی. سال 1373 .

در اتاق را می بندم. نوار نود دقیقه ای مدرن تاکینگ را توی ضبط فیلیپس قدیمی بابام می گذارم و صدایش را تا جایی که می تونم زیاد می کنم. در بالکن بازه و من به پشت میزی می رم توی بالکن، پر از کتاب و کاغذ و خرت و پرتهایی مثل میکروسکوپ! ادای دانشمندها رو در می آرم. ملوس، گربه خانگیمان با کنجکاوی به من نگاه میکنه. بغلش میکنم و از نوازش کردن پوست پشمالوی نرمش، آرامش می گیرم. دختر فضول همسایه داره از پشت پنجره نگاه می کنه و می خنده. به شوخی یا به مسخره؟؟

قبل از اینکه بفهمم پرتاب می شم به اکنون. خیلی سعی می کنم راجع به این یک سال، راجع به خودم و باور چیزی بنویسم. به طنز یا جدی؟ فرقی نمیکنه چون به جز همون سه خط بالا چیزی در نمی یاد. عوضش چیزهای بی ربط هی توی ذهنم رژه میرند. داستان کوتاهم رو که چند ماه پیش تموم شده ویرایش می کنم. بعد مدیا پلیر را باز می کنم تا شهرام ناظری یادگار دوستش رو بخونه. بلند بخونه:

 

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 

ببخشید که زیادی خط رو خط شد آخه حتی حافظ هم میگه:

 

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود !

 

البته منظورش خودشه ها... وگرنه من؟؟ عمرا! نه بابا ما اینکاره نیستیم... شما لطفا عرفانی معنیش کنید. OK?

+ پادراز ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۸
comment نظرات ()