پادراز

گزارش وقایع اتفاقیه جمعه

به نظر میاد داشتن وبلاگ برای آپدیت بودن و آپدیت شدنه. اما من معنای آپدیت رو متحول کردم! از این رو گزارش مراسم روز جمعه رو با اینقدر روز تاخیر به عرض می رسانم و اینا...

 

روز جمعه دوازدهمین روز ماه دوازدهم سال شمسی برابر با سومین روز ماه سوم سال میلادی برابر با دومین روز دومین ماه قمری، همایش سالانه باور با موضوع گزارش عملکرد یکساله در محل سازمانهای غیر دولتی شهردای تهران در خیابان ویلا برگزار شد. از خیلی وقت پیش همه به نوعی درگیر برگزاری این همایش بودیم. از نوشتن اهداف تا پیشنهاد عناوین برنامه ها تا بدو بدو برای تهیه کارت و تقدیر و تندیس و پذیرایی و مدعوین و مهمانان ویژه و کلیپ و فیلمبرداری و پوستر و سالن و موسیقی و ویژه نامه و بروشور و غیره و غیره و غیره.

خیلی تلاش کردیم تا همه چیز به بهترین وجه انجام بشود و خوشبختانه به نظر میرسد با وجود اشتباهات کوچکی که داشتیم و با اینکه سالن خیلی اذیتمون کرد ( از شیطنت بر سر اجازه اجرای موسیقی تا اشکالات سیستم صوتیشان ) ، اینطور هم بود و واکنش مثبت بچه ها و انرژی ای که خودم به شخصه گرفتم این را اثبات می کند.

در نیمه دوم برنامه به صورت نمادین بچه ها شمع به دست وارد سالن تاریک شدند تا به جای لعنت فرستادن بر تاریکی، دنیا را روشن کنند. حس عجیبی داشتم. انتظار نداشتم که حضار این چنین آرام، شکوه مراسم را دو چندان کنند. البته یکبار دیگر هم فضای احساسی خاصی حاکم شد و آن زمانی بود که کلیپ ولنجک با موزیکی خاص شاهکارهای عکاسی عکاس باشی را با صدای کاتب بانو همراه می کرد.

سلطان خنده هم با وجود فشار کاری ای که این مدت داشت در مجله تصویری عملکرد باور، نگاهی سریع به فعالیتهای بخشهای مختلف انداخت. به طور کلی فعالیتهای تصویری ما دست پخت ایشون بوده که بعد از «این یک داستان کاملا واقعی است» و «سلام آقای رئیس جمهور» عمرا دست از سرش بر نداشته و نخواهیم داشت!

قلک باور مسئول برگزاری همایش، که این مدت برای هماهنگیها و مشکلات پیش بینی نشده مطمئنا دچار انواع استرس و اضطراب هم بود، سعی کرد که در اجرایی متفاوت همراه با فضای جلسه از خشکی معمول جلساتی ازین دست بکاهد و البته در لحظه ای که آرزو کرد که کاش مثل دوستان معلولش در باور بود، تشویق غیر منتظره حضار را به همراه داشت.

در ابتدا و انتهای بخش دوم برنامه، گروه موسیقی تندیس عشق که این مدت به صورتی باورنکردنی با هم تمرین کرده بودند اجرایی آبرومند و زیبا داشتند. گروهی که قرار است با ترکیبی از معلولان و غیر معلولان، شبیه خود باور، به کار خود ادامه دهند. آهنگ مهتابشون نزدیک بود اشکم را در بیاورد... منم که حساس!

و اما من... با اینکه از قبل گفته بودم که عمرا روی سن نمی رم، ولی در دقایق نرسیده به نود بر آن شدم (بر کدام شدم؟) تا حضور گرم خود را در صحنه اثبات کرده و از این حرفها!

یکبار در سخنرانی با موضوع اعتماد به نفس، دکتر مجد گفته بود که اگر برای بار اول جلوی جمع زیادی قرار است سخنرانی کنید، سعی کنید تا همدردی و همراهی جمع را جلب کنید؛ من هم دقیقا همین کار را کردم و بعد زمین و زمان و باور و ملا نصرالدین را به هم دوختم و عجیب جواب داد! حالا فقط افسوسش باقی است که چرا سخنرانی با موضوع عشق و دوست داشتنش را از دست دادم... شاید توصیه کاربردی و بدردبخوری می کرد!

نمی دانم چرا، ولی مدتی بود دچار حس رخوت و بی انگیزگی شده بودم و حالا شاید بعد از این همایش انرژی دوباره ای به وجودم تزریق بشه.

شب وقتی خسته و دردناک (نمی دونم چرا تازگی ها بدنم سر ناسازگاری گذاشته. شب صورتم از درد سرخ شده بود و خب البته سالن چندبار تاریک شده بود و من هم خجالتی!) بر می گشتیم، کهنه داس مه نو بدجوری اغواگرانه بهم لبخند می زد. خیلی هوس کرده ام تا توی هوای خنک زل بزنم به آسمان شب و یک دل سیر ستاره ها را ببینم. باید هرچه زودتر این کار را بکنم. نوستالژیهای گذشته بدجوری ورم کرده اند.

+ پادراز ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()