پادراز

 

خسته ام، این دست ها خسته اند و چرا این قدر خسته اند؟ دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم، بلکه صدایش را بشنوم. اما نه، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند. مغزم، مغزم درد می کند از حرف زدن. چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام. خروار خروار حرف با لحن و حالت های متفاوت، مغایر، متضاد و... گفته ام و شنیده ام، خاموش شده و باز برافروخته ام، پرخاش کرده و باز خوددار شده ام، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.

سلوک / محمود دولت آبادی

+ پادراز ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٢
comment نظرات ()