پادراز

 

   توي اين هفته چند اتفاق باعث شد كمی به فكر بيفتم. پشت سر هم حرفهايی شنيدم و چيزهايی ديدم كه باعث شد دوباره به زندگيی اميدوار بشم. هرچند هميشه معتقد بودم كه از بد بدتر هم هست اما واقعيت اينه كه مدتی بود يادم رفته بود. احساس كردم كه هنوز كسايی هستند كه به فكرم هستند و متوجه شدم كه كه نشونه هايی كه می بينم يعنی اينكه ايمانم سرجاشه و راه روشن جلوي پامه. . اين منم كه چشمهامو بستم و هيچی رو نميبينم. 

اين وبلاگو باز نكردم كه مظلوم نمايی كنم يا بگم من از همه بدبخت ترم، بازش كردم كه از خودم انتقاد كنم و بگم كه چقدر از كارهام و رفتارهام بدم می ياد و دلم می خواد عوض بشم. دلم مي خواد اراده ام رو قوی كنم و با سختيها مبارزه كنم، اما هنوز موفق نشدم. شايد يه خرده نيازمند فحش و بدوبيراهم و حتی چند كتك آبدار تا به خودم بيام.        

پريروز بازم از خودم بدم اومد و بازم دلم گرفت و گريه كردم و بازم يواشكی اشكامو پاك كردم. اصلا كی گفته مرد نبايد گريه كنه؟چرا؟ دلم می خواست داد بزنم آره من سوسولم ، نازنازی ام، بچه ننم، اما به خدا خودم هم ناراحتم و دلم نمی خواد اينجوری باشم.

ببخشيد، خيلی بی ربط حرف زدم آخه:

دلم گرفته، ای دوست! هوای گريه بامن

 

+ پادراز ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۳٠
comment نظرات ()