پادراز

بعد از شصتاد روز تاخیر به مناسبت ۱۲ آذر

 

روز جهانی معلولین نزدیک است و من اینجا، پشت کامپیوترم، نشستم و فکر می کنم که راجع به موضوعی از نظر خودم مهم، چه بنویسم. راجع به همنوعانم، خانواده هایشان، مسئولان، جامعه و هر آنچه که به زندگی قشری فراموش شده در جامعه ایران مربوط است. بنویسم از نبود امکانات؟ بنویسم از اجرا نشدن قانون جذب کار 3 درصدی معلولان؟ بنویسم از گذشت یکسال و نیم از تصویب قانون جامع حمایت از حقوق معلولان؟ از امکانات و تسهیلاتی که در کشوهای دیگر برای یک معلول قائل می شوند بگویم یا ازاینکه  در بسیاری از استانهای کشور خدمات توانبخشی در حد زیر صفر، یک معلول و خانواده اش را مجبور به مهاجرتی ناخواسته به پایتخت می کند؟ جامعه ای را توصیف کنم که با دیدن یک معلول جسمی – حرکتی یا ذهنی کاری جز نگاه ترحم آمیز یا کنجکاوی از علت مشکل، بلد نیست یا ذهنیتی را شرح دهم که حتی همان ترحم را هم ندارد و در برخود با آنها از هیچ ظلمی دریغ نمی کند!؟

انتظار بیهوده ایست، نه؟ فردی که هیچ درک درستی از معلولیت ندارد، هیچ آموزش عمومی ای برای همیاری ندیده است، نمی داند که بعضی ها هنوز انسانند حتی اگر پا یا دستشان سالم نباشد، حتی اگر به دلیلی قادر به تکلم درست نباشند، حتی اگر نبینند؛ اما حق حیات دارند. و حق لذت بردن از زندگی. و حق داشتن شغل. خب طبیعی است که فردی که اینها را به او یاد نداده اند جز شکر سلامتی خودش به چیزی فکر نکند. و آن وقت اگر همین فرد به پستی یا مقامی برسد، در برخورد با یک معلول کاری جز دست رد به سینه اش زدن بلد نیست. شاید اگر مؤدب باشد با پرخاش و توهین او را به خاطر مطالباتش مؤاخذه نکند.  و حتما از بودجه های لابد اضافی ای، که برای راه انداختن کار آنان دارد یا اختصاص داده شده برای مناسب سازی معابر و ساختمانها، جز برای منافع خودش و سازمانش هزینه نکند!

حتما پرتوقعم، نه؟ اگر کودکانه فکر کنم که به خانواده هایی که سالیان درازیست بی هیچ یاوری از عزیزشان پرستاری کردند باید کمک شود. آنانی که با هزاران مشکل مالی دست به گریبانند و باید یک تنه از هزینه های سنگین درمان و توانبخشی ونگهداری هم برآیند.

خوش بینم، نه؟ که آرزوی شهری مناسب سازی شده داشته باشم، وقتی بدیهی ترین اصول ساخت و ساز برای حفظ جان انسانها در زلزله در شهرهایمان رعایت نمی شود. بساز و بفروش چه گناهی دارد که باید به خاطر حذف موانع معماری در رویاهایمان، خرج روی دستش بگذاریم. مگر شهرداری ها با اینهمه مشغله می توانند بر اجرای ساختمانهای مسکونی و عمومی و اینهمه خیابانهای پر دست انداز و پیاده روهای غیر استاندارد، نظارت کنند.

حتما می پرسید با اینهمه خیریه و کمکی که مردم نیکوکار هرروزه به حسابشان می ریزند، با اینهمه دستگاههای عریض و طویل امدادی و نجاتی و خوب زیستی، دیگر چه می گوییم؟ بله سوال خوبیست. اما متاسفانه من جوابش را بلد نیستم.

من فقط می دانم معلولی که درگیر است با جسمش، با جامعه، با شغل نداشته اش، با مشکلات مالی، با پله ها، با اجحافها، با شنیدن هزار حرف قشنگ از دهان هزار مسئول، با دیدن هزار کار نگفتنی از هزاران جایی که به نام او فعالیت می کنند و با دهها چیز دیگر؛ او باید شاد باشد. گوشه خانه ننشیند. حضور اجتماعی داشته باشد. با وسایل نقلیه ای که وجود ندارند در رفت و آمد باشد. در مدارسی که مناسب شرایط جسمی اش نیست درس بخواند. در دانشگاه ادامه تحصیل دهد. از نگاه جامعه نترسد و...

روز جهانی معلولین نزدیک است و من اینجا، پشت کامپیوترم، نشستم و هنوز نمیدانم که چه بنویسم.

 

+ پادراز ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٥
comment نظرات ()