پادراز

نامه ای برای خدا

 

آغاز می کنم، نه با نام تو و نه با یادت. با حضورت که همیشه در کنارم احساس کردم. آن زمان که از پرتگاه نا امیدی سقوط کردم. وقتی به بن بست بی هدفی رسیدم، آن گاه که شک کردم ... وقتی که بی ایمان شدم.

و تو بودی، همیشه، همه جا، که یادآوری می کردی بودنم را، هستی ام را، داشته هایم را. و من هیچ نمی دیدم دریچه های روشنی که باز مانده بودند، بازشان می کردی.

 

می خواستم؛ هرآنچه که نداشتم، هرچه که از دست داده بودم.

می ترسیدم؛ از دست بدهم آنچه که دارم، از آینده ای که در پیش دارم.

لبخند می زدی. اشاره می کردی به مهتاب، به زیبایی آسمان شب، به طلوع پرشکوه خورشید؛ که زیبایی جریان دارد، زندگی کن!

 

این بار خواستنم کمی فرق می کرد. از تو خواستم که تحولی در زندگیم ایجاد کنی. خواستم که کمکم کنی تا خسته نشوم. ناامید نشوم.

و حالا به وضوح می بینم که فرق کردم. انرژی و انگیزه درونم را می بینم. و حالا نگاهم را به هرسو می اندازم نشانه هایی می بینم که با من حرف می زنند. به هرچه که فکر می کنم راهم را روشن تر می بینم.

حالا حجم درونم مرا هل می دهد. حالا نجواهایی که سالها مهر سکوت بر لبانشان زده بودم می شنوم.

وقتی که تپش قلبم را می فهمم، وقتی که بغضی گلویم را می فشارد، آن زمان که تنهایم، آن زمان که عاشقم ... دیگر بی پرده و راحت اشک می ریزم، حرف می زنم با تو. و تو مهربانانه می شنوی. سبک می شوم. خالی از دردها بر می خیزم.

آری بر می خیزم! و این بار چیزی در درونم مرا تنها نخواهد گذاشت. می دانم.

 

 23 / 7 / 84

+ پادراز ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٦
comment نظرات ()