پادراز

من و دانشگاه

اولش كه خواستم وبلاگ درست كنم فكر مي كردم خيلي آسونه كه بشيني از خودت بگي و از دردلهات. اما حالا مي بينم سخته چون نوشتن سخته. نمي دونم لااقل مي تونم اين يك كار رو انجام بدم يا تو اين يكي هم مثل بقيه چيزها بي عرضه ام؟

 

            اگر دردم يكي بودي چه بودي                                   
           
اگر غم اندكــي بودي چـــه بودی

 

            به بالينــــــم حبيبي يا طبيبــي                        
            
از اين هردو يكي بودي چه بودي

                                                                                                            باباطاهر

 

نمي دونم چي شد كه اون حس بهم دست داد. نمي شه اسمشو تحول روحي گذاشت، چون وقتي آدم متحول مي شه قاعدتا بايد نتيجه بده. اما در مورد من جز يكي دو مورد كوچيك  در كل خيلي نتيجه بخش نبود. وقتي خوب راجع به خودم فكر كردم ديدم چقدر تنهام. نمي تونستم با هيچ كس دردل كنم. نمي خواستم به مامان بابام بيشتر از اين غصه تزريق كنم. تازه يه موقع هست كه آدم دلش نمي خواد يه حرفهايي رو به برادر يا خواهرش بگه، اون لحظه هاست كه يه دوست خيلي به درد آدم مي خوره. من توي اين دنيا فقط يه دوست داشتم خيلي با معرفته كه بعد اين همه سال بازم منو تحويل مي گيره. يه دوست خوب ديگه هم هست كه منتها چون ايران نيست خيلي كم باهم ارتباط داريم. فكر مي كنين براي يه آدم اين كافيه تا احساس تنهايي نكنه. هيچ نوع ارتباط اجتماعي نداشتم نه همكلاسي اي نه آشنايي نه هيچ فعاليتي كه بتونه جاي خالي خيلي چيزها رو پر كنه. فقط خودم بودم وخودم. مخصوصا اينكه سعي مي كنم كمتر از خونه برم بيرون، اينجوري راحتترم. هربار كه از خونه مي رم بيرون بيشتر از خودم بدم مي ياد.احساس مي كنم تحميلم،احساس مي كنم دارم همه رو آزار مي دم.

بعد فكر كردم اگر برم دانشگاه وضعم بهتر ميشه. به مشكلاتش فكر نكردم فقط به اين نتيجه رسيدم كه يه اتفاق مثل قبولي در دانشگاه شايد بتونه زندگيمو بهتر كنه. سال پيشش كنكور داده بودم بدون اينكه درسي خونده باشم. و بازم درحالي كه 3 ماه مونده بود به كنكور هيچي نخوانده بودم.انگار يه نيرويي پيدا كردم ومن تنبل، مني كه هيچ حوصلم نمي آمد كتابي را 1 ساعت بگيرم دستم شروع كردم به درس خوندن. خودم تعجب مي كردم كه چطور روزي 5-6 ساعت درس مي خونم. حتي بعضي روزا به 7-8 ساعت هم مي رسيد هرچند بازم نسبت به اونايي كه واقعا درس مي خوندن كم بود اما باعث شد كه يك رتبه متوسطي بيارم و قبول بشم. باورم نمي شد بالاخره  يه اتفاق تو زندگيم افتاد كه مي تونست باعث تنوع بشه. من به دانشگاه رفتم درحالي كه از نظر ارتباطات اجتماعي در حد زير صفر بودم. حتي نمي تونستم درست حرف بزنم چون بلد نبودم. عين يه بچه كلاس اولي كه روز اولشه ميره مدرسه. نمي دونم بقيه بچه ها راجع به من چي فكر مي كنن اما تصورش خيلي سخت نيست. هرچند همشون برخورداشون خيلي خوبه و حتي با يكي از بچه ها خيلي دوست شدم.

يك ساله رفتم دانشگاه اما ميشه گفت هيچي فرق نكرده. من هنوز همون آدممم. با همون ضعفهاي شخصيتي كه تازه بدتر شده كه بهتر نشده. در تمام آزمونهاي پيش روم شكست خوردم. بازم فرصت بهبودي جسمي داشتم اما سستي كردم. دانشگاه هم يه غمي شده روي بقيه غمها ، هربار كه مي رفتم تصميم مي گرفتم كه ديگه ادامه ندم اما با اصرار و دعواهاي ديگران تسليم مي شدم. بااين حال فكر نكنم ترم بعدي ثبت نام كنم.

من يه آدم شكست خورده ام. تنهاي تنها، تنهاتر از هميشه و بيش از هر زمان ديگه اي مطمئنم به هيچ دردي نمي خورم و هنوزم نمي دونم اطرافيان چه جوري تحملم مي كنند. حالا به جز كامپيوتر و اينترنت همدمي ندارم.

 

سينه مالامال درد است، اي دريغا مرهمي              
            
دل ز تنهايي به جان آمد، خدا را همدمي

                                                                                                            حافظ

+ پادراز ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٢٠
comment نظرات ()