پادراز

يادگاری ز دلتنگی

این دفعه معلوم نیست ماه از کدوم طرف در اومده و من بدقولی نکردم 

یکی از مهمترین بلاهای آسمانی که چندی پیش بر سر من نازل شد این بود که من دچار انهدام کامپیوتر از نوع ترکیدگی حاد هارد شدم البته به جان خودم من چی کاره بیدم؟! من نبودم دستم هم نبود... اما به دلیل مسائل استراتژیک چکاپ و تعمیر و باقی قضایاش زود که چه عرض کنم دیر هم انجام نشد .

ولی مشکل اصلی جای دیگه ای بود . علت اصلی قاطی بودنم ، علت اینکه حالم رفته بود تو قوطی... یه روز یهو نفهمیدم چه جوری ادبیاتم فوران کرد و این متن رو نوشتم . ادامه ماجرا هم باشه برای دفعه بعد...

 

دلم می خواهد بنویسم ، هر آنچه که در دل دارم . برای کجا ؟ نمی دانم . چه کسی می خواند ؟ نمی دانم .

مدتی است از خودم دور افتادم . می خواستم از خودم فاصله بگیرم تا بلکه فراموشش کنم . اما او گم نشد . داشتم خودم را گم می کردم . انرژی و علاقه دو ماه پیشم را نزدیک بود به همین راحتی از دست بدم . دوباره خودم را پیدا می کنم ... باید پیدا کنم . کار ، درس ، مطالعه ، ورزش ، تفریح ، مطالعه . باید مشغول کنم خودم رو . باید تلافی سالها تنبلی و بطالت را در بیاورم . خودم را پیدا می کنم ، اما... اوهم پیدا می شود .

چه کار کنم ؟ اون هاله کمرنگ پررنگ تر شده ، به گمانم . انگار جزئی از ذهنم شده ، در وجودم . یا شاید من جزئی از او شدم . نه ! امکان ندارد ، من هیچ جایی در مختصات ذهنش ندارم . به من فکر نمی کند ، می دانم ! به کس دیگر ؟ شاید ! کس دیگر به او ؟ احتمالا .

پس کجا رفت آنهمه منطق ؟ پر بودم از استدلال ، چی شد ؟ چرا نمی تونم خودم را مجاب کنم ؟

یکبار قلبم رو زیر پایم له کردم . شجاع نبودم ، اما منطقم پیروز شد . شاید هم احساسم ، نمی دانم ! آیا تکرار اون کار برام امکان پذیره ؟

باید به قلبم بفهونم که نمی فهمش و چقدر سخته وقتی کسی نتونه دل خودش رو بفهمه ، وقتی نتونه احساساتش را بیان کنه ، وقتی ندونه باید چی کار کنه. . .

ای نفرین بر تو ای عشق ، که درست سر بزنگاه آدم رو می گذاری تو خماری !!

 

« به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی »

9 / 4 / 84

+ پادراز ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱۸