پادراز

 

دیروز بعد از دو هفته خوردن و تا لنگ ظهر خوابیدن مجبور بودم صبح زود از خواب بیدار شم و بزنم بیرون. چون کلاس آزمايشگاه داشتم و تا حالا دو جلسه هم غیبت داشتم و اگر ایندفعه هم نمی رفتم دیگه باید بیخیال پاس شدن این واحد می شدم  آخه با افتضاحی که ترم پیش به بار اومد ( افتادن دو درس 4 واحدی ) دیگه خودم هم از خودم خجالت می کشم. جدا موندیم که این دخترها چه جوری اینقدر درس می خونن. بیست تا بیست تا واحد پاس می کنن اونوقت ما ...
قرار بر این شده که یه حالی ازشون بگیریم خیلی مغرور نشن اما یهو دیدی اونا یه حالی به ما دادن! خدا عالمه...

+ پادراز ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٥
comment نظرات ()