پادراز

روزهای از دست رفته

همه چيزا كه يادم رفته بودند
همش چشم بسته از سر يادم اومد

 

يه آدم فعال بانشاط تبديل شد به يه موجود تنبل بي خاصيت بي عرضه. حقيقت اينه كه مشكل من بيشتر از اينكه جسمي باشه، بيشتر روحي و شخصيتيه. باور كنيد توي دنيا آدمي پيدا نمي شود كه از من تنبلتر و بي فكرتر باشد. امكان ندارد براي كسي امكان بهبودي وجود داشته باشد اما به علت ضعف اراده تمام فرصتها را از دست بدهد. بله من مي تونستم بهتر بشم، مي تونستم مستقل بشم، مي تونستم روي پاهام بايستم، اما نكردم. من به خودم وبه خانواده ام خيانت كردم. چندين سال از زندگيم رو نابود كردم. لحظات از دست رفته اي كه قابل جبران نيست.

اينهمه سال به خوابي خرگوشي رفتم كه باعث شد نسبت به زندگي و آينده ام بي خيال باشم. حتي خرگوش هم آخر زمستون بيدار مي شه، اما من . . .

مدتهاي زيادي فيزيوتراپي داشتم كه به خاطر عدم همكاري من تقريبا بي نتيجه موند. مي دونستم كه مشكل من قابل برگشته يا حداقل قابل بهبودي نسبي. به هر دكتر يا فيزيوتراپي كه پروندمو نشون مي دادن تعجب مي كردن كه چطور تاحالا لااقل با عصا راه نيفتاده؟ حتي يكي دوبار از طريق دوست و آشناها با دكترهاي ايراني تو آلمان يا جاهاي ديگه هم تماس گرفتند. همه مي گفتند كه نوع ضايعه و داشتن حس و متوقف نشدن رشد اندامها نشانه بازگشت و ترميم اعصاب نخاعي هستش و با تلاش خودش و ورزش مداوم حتما بهتر مي شه. (راستي همينجا تو پرانتز بگم كه علت انتخاب اسم پادراز هم همينه. من لنگهاي درازي دارم كه اتفاقا بيشتر رشدشون رو تو همين سالها كردن ) اما بازم هيچ تلاشي نكردم ، هيچ تكوني به خودم ندادم، فقط مثل يه انگل خوردم و خوابيدم و تازه طلبكار هم بودم. واقعا چقدر پست بودم كه فكر مي كرم همه نوكر دست به سينه من هستند و بايد اوامر ملوكانه رو اطاعت كنند. در عجبم كه چطور مي تونستند منو تحمل كنند. يه پسر تنه لش پررو كه قدر هيچ چيز و هيچ كس رو نمي دونه و فقط هي نق مي زنه و غرولند مي كنه. حالا مي فهمم كه خانواده من چقدر فداكار و مهربون هستند و من به هيچ وجه لايق محبتهاشون نيستم.

يك زندگي يكنواخت كه خودم به خودم تحميل كردم، يك جسم فلج كه خودم نخواستم خوبش كنم و حسرت چيزهاي نداشته اي كه هيچ تلاشي براي بدست آوردنشون نكردم. و خيالبافي پشت خيالبافي ؛ توي تخيل زندگي مي كردم. چشمهامو روي تمام واقعيتها بسته بودم. گذشت زمان رو درك نمي كردم ، نمي فهميدم عمر داره مي گذره و بعد فقط افسوسش باقي مي مونه.

تا اينكه يكهو چشامو باز كردم ديدم كجاي اين دنيا رو گرفتم. يادم افتاد كه 21 سال از عمرم گذشته اما اندازه يه بچه دبستاني شعور ندارم. فهميدم كه با خودم و زندگيم چه كردم ، فهميدم كه اندازه سر سوزن هم اراده ندارم و اون همه فكرهايي كه در موردم ميشه كه چقدر تحملم بالاست يا چه آدم مقاومي هستم فقط نشونه اينه كه يه آدم تا چه حد مي تونه بي خيال و سبك سر باشه. و اون وقت بود كه جز گريه كار ديگه اي نمي تونستم بكنم و براي اينكه جز خدا كسي اشكهامو نبينه شبها تنهاي تنها با خودم فكر مي كردم و اشك مي ريختم.

 

مو آن آزرده بي خانمانم                                         
مو آن محنت نصيب سخت جانم

مو آن سرگشته خارم در بيابون                               
كه هر بادي وزد پيشش دوانم

 

دلي ديرم چو مرغ پا شكسته                                   
چو كشتي بر لب دريا نشسـته

همه گوين كه طاهر تار بنواز                                  
صدا چون مي دهد تار شكسته

 

                                                                                                بابا طاهر

 

كجا روم چه كنم چاره از كجا جويم

كه گشته ام ز غم و جور روزگار ملول

 

                                                                                                حافظ

 

راجع به بعدش و نتيجه اون فكرها و چيزهايي كه در مورد خودم فهميدم دفعه ديگه مي نويسم.

 

+ پادراز ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٦
comment نظرات ()