پادراز

درد دل

كجا رها كنم ،

اين بار غم كه بر دوش است؟

 

خيلي وقته دلم مي خواد بنويسم، اما مرتب طفره رفتم. به دلايل مختلف، يكيش شايد اين باشه كه نمي خواستم كسي خصوصي ترين دردلهامو با خودم بشنوه. بنابراين اگر داري بي اجازه من اين مطلبو مي خوني با زبون خوش پاشو برو كنار وگرنه هرچي ديدي از چشمه خودت ديدي ها.

مي خواهم اينجا با خيال راحت از خودم حرف بزنم شايد تسكين پيدا كنم. مي خواهم كه از خودم انتقاد كنم، خودمو محاكمه كنم، به خودم بدوبيراه بگم، يا به قول باستاني پاريزي « خود مشت ومالي » كنم. شايد علتش خودآزاري باشه ولي به نظر خودم يه راهيه براي اينكه خودمو بشناسم. و بتونم خودمو اصلاح كنم. آخه من تو خودم خيلي نقطه ضعف مي بينم ، درواقع هيچ نقطه قوتي نمي بينم. اينجوري دلم خنك مي شه. بعدا مي تونم نوشته هامو بخونم وراجع به خودم به يه قضاوت درست حسابي برسم. دارين بهم مي خندين؟ يا فكر ميكنين ديوونم؟ خب اين حرفيه كه خيليها بهم زدن و شما هم حق داري اينطوري فكر كني.

اول مي خواستم مثل يه زندگي نامه از بچگيم بنويسم تا برسم به الان. ولي حالا مي بينم حوصلشو ندارم. بنابراين يه خلاصه مختصر و مفيد از گذشته مي گم و بعد مي رسم به وضع فعليم. واقعا برام سخته كه اينارو بنويسم ولي چاره اي نيست.

خب بايد از 8 سال پيش شروع كنم. زماني كه زندگيم عوض شد و گرفتار وضعي شدم كه نتيجه اش زندگي فعليمه. توي يه حادثه دچار ضايعه نخاعي شدم، از ناحيه گردن. حادثه اي كه حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم مقصرش خودم بودم. نمي گم قبلش خيلي وضع خوبي داشتم يا چنين و چنان بودم. ولي نسبتا از زندگيم لذت مي بردم، از نظر اخلاقي نقطه ضعفهامو فهميده بودم و سعي در بهبودشون داشتم. از نظر فكري هم نمي گم كه از بچه هاي هم سن وسال خودم بهتر بودم ولي هنوزم فكر مي كنم كه خيلي جالبه كه يه پسر دوره  راهنمايي اهل مطالعه وتحقيق باشه و دوست داشته باشه راجع به موضوعات فلسفي، تاريخي و علمي مقاله بنويسه. البته بايد صادقانه بگم كه به خاطر كتابهايي كه به خصوص راجع به نجوم و اخترفيزيك مي خوندم يه خرده به خودم مغرور شده بودم، ولي هميشه سعي مي كردم با همه بچه هاي همكلاسي و حتي كلاسهاي ديگه رابطه خوبي داشته باشم. به اون موقع كه فكر مي كنم مي بينم كه خيلي با بچه ها قاطي بودم. هرچند كه كرم هم زياد مي ريختم و تو عالم بچگي دعوا هم زياد مي كردم ولي با اكثر بچه ها از اون لات و لوطها تا بچه هاي درسخون و مؤدب رابطه ام خوب بود. يه بار ناظمم بهم گفت كه بچه ها مي گن آب زير كاهم. اون موقع مبصر كلاس بودم و تا قبلش نسبتا محبوب بودم، چون بهم راي دادن براي مبصري. اما مثل اينكه بعدش جو گرفت منو و خيلي بداخلاق و سگ شدم. از نظر درسي هم شاگرد اول نبودم ولي درسم بد هم نبود. معدلم زير 19 نمي شد ولي خب مدرسه ما نمونه مردمي بود و اكثر بچه ها خرخون. نمي شد به اين سادگي شاگرد اول يا حتي دوم سوم بشي، نيم نمره از يه درس رتبتو مي تونست عوض كنه.

كارهاي فوق برنامه هم زياد مي كردم. از كنفرانس راجع به ذرات بنيادي تا انواع جهان بيني و يا مقاله راجع به دين زرتشتي و شركت فعال در كلاس پرورشي. مثل برگزاري مراسم مختلف، مسابقه و تئاتر و البته انواع مسابقه فوتبال و بسكتبال بعد از ساعت رسمي مدرسه. البته توي تئاتر يا برنامه هاي پرورشي خيلي استعداد نداشتم و طرحها رو بقيه بچه ها مي دادن ومن بيشتر پادويي مي كردم. ولي از فعاليتم خيلي لذت مي بردم. با انرژي تو همه تمرينها شركت مي كردم و كارايي كه بهم مي دادن با رغبت انجام مي دادم. تو كلاس كه خيلي برنامه و نمايش اجرا كردم.حتي يكبار طرح اوليه يك داستان جنايي رو دادم. سر صف هم يكي دوبار نمايش داشتيم. يكبار هم با بچه ها گروه عروسكي تشكيل داديم و توي خانه معلم جلوي يه خروار آدم برنامه اجرا كرديم. من با يكي ديگه از دوستام دكور را درست كرديم و من بيشتر تداركات بودم. ولي رو سن اينقدر افتضاح بود برناممون كه گفتند بياين پايين . ( يادش بخير ، راستي نوشتن داره اثر مي كنه . فعلا گريه ام نگرفته ! ) نمايشگاه مدرسه هاي منطقه سه تومدرسه رازي هم من و همون دوستم رو فرستادن براي دكور چيدن. (نمي خوام اسم كسي رو بيارم به دو دليل: اول اينكه دلم نمي خواد اسمهاي واقعي رو بيارم . دوم اينكه ممكنه طرف راضي نباشه) با همون دوست يادشده وچند نفر ديگه داشتيم يه فيلم كوتاه هم مي ساختيم كه من يكي از بازيگرهاي هويجش بودم.

خلاصه بچه نسبتا فعالي بودم و توي خونه هم مرتب مطالعه علمي داشتم. اون روزها -  عيد سال 75 -  يه دنباله دار به اسم هياكوتاكه هم منو به شوق آورده بود. شبها مي رفتم پشت بام و نگاهش مي كردم و حتي با دوربين خواهرم سعي كردم عكسهايي از آسمان شب بگيرم. عكسهايي كه هيچ وقت ظاهر نشد.

در فعاليتهاي من دو عامل نقش داشت يكي محيط خانواده و يكي هم مدرسه كه هردو در جهت افزايش كارهاي اجتماعي تشويق مي كردن. شايد اگر اون اتفاق نمي افتاد و بعدش من اينقدر به خودم ظلم نمي كردم الان واسه خودم يه چيزي شده بودم و اينقدر حسرت فرصتهاي از دست رفته رو نمي خوردم.

به هرحال من فلج شدم و يك سال مداوم درد داشتم و مرتب عوارضش را تحمل مي كردم. يكماه بستري شدن در بيمارستان و دوا درمونهاي بعدي كمر پدر مادرم رو خم كرد. ازنظر مالي كه بعدا تاثيرشو فهميدم و از نظر روحي هركدومشون چندين سال پير شدن. رو برادر وخواهرم هم تاثير خيلي بدي گذاشت، وضع اعصاب وقلب خواهرم خرابتر از قبل شد و برادرم هم از نظر روحي و درسي خيلي افت كرد. اون حادثه ضربه خيلي شديدي به خانواده زد. ميشه گفت همه چيزو داغون كرد ، تازه مدت كوتاهي بود كه داشتيم روي آرامش رو مي ديديم. آخه تا قبلش با انواع گرفتاريهاي خانوادگي درگير بوديم و يه مدت بود درگيري خاصي نداشتيم. وضع مالي بابا هم داشت بهتر مي شد. اما من زندگي همه رو به هم زدم.

من آخر فروردين ضايعه نخاعي شدم ( جريان خود حادثه باشه براي بعد ) يك ماه بيمارستان بودم و وقتي مرخص شدم موقع امتحان نهايي سوم راهنمايي بود و من شرايط امتحان دادن نداشتم. امتحانهام موند براي شهريور و توي تابستون معلمهاي مدرسه مي اومدند توي خونه به من درس مي دادند. با كمك ناظمم ومسئولان مدرسه ، آموزش پرورش كل مجوز داد و امتحانهاي شهريور را توي خونه دادم در حالي كه نمي تونستم درست بنشينم و به حالت خوابيده توي تخت جوابها را مي گفتم و منشي مي نوشت.

مهر بايد مي رفتم دبيرستان در حالي كه مرتب دچار اسپاسم عضلات مي شدم و حال و حوصله درس خوندن هم نداشتم. بنابراين ترم اول ثبت نام نكردم و از ترم دوم به صورت غيرحضوري يا داوطلب آزاد درس خوندم. تا آخر دبيرستان و حتي خود پيش دانشگاهي را همين جوري خوندم، درسهاي حفظي مثل معارف يا فارسي را خودم مي خوندم و درسهاي اصلي ( فيزيك ، شيمي يا رياضي ) را معلم خصوصي توي خونه درس مي داد. شما تصور كنيد 5 سال معلم خصوصي داشتن به اضافه خرجهاي سنگين فيزيوتراپ چه فشاري را به دوش خانواده گذاشت. البته بعضيها مي گفتند تصور كن به مدرسه غيرانتفاعي ميروي. من هم همين كار را مي كردم و بي خيال موضوع بودم چون برادرم هم به غيرانتفاعي مي رفت. اما حالا كه فكر مي كنم و مي بينم كه اون پولها با چه بدبختي و جون كندني در اومده و من با بي مسئوليتي به خودم و به ديگران چقدر ظلم كردم ، نمي توانم خودم را ببخشم.

برگرديم به سال اول زندگي جديدم ؛ بعد از مرخص شدن از بيمارستان هر يكي دو ماه يك بار مي رفتم پيش دكتر جراحم . آخرين بار كه رفتيم پيشش -  فكر مي كنم پاييز همون سال بود -  يه حرفي بهم زد كه تا همين چند ماه پيش يادم رفته بود ، اما اين روزها خيلي تو ذهنم تكرار مي شه. بعد از اينكه عكسامو ديد كه مهره گردنم جوش خورده رو كرد به من و در حالي كه يه خودكار دستش بود گفت ديگه مشكلي نداري ، اگه عرضه داشته باشي اين خودكارو مي گيري دستت و روي پاي خودت هم واميسي . . . خـــب ؛ معلوم شـــــــد كــه عرضــه نــدارم.

 

+ پادراز ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۳۱
comment نظرات ()